.comment-link {margin-left:.6em;}
My Photo
Name:

I am another Iranian striving for Human Rights and Democracy. read and sign the petition Please support the IRANIAN WOMENS' ONE MILLION SIGNATURES CAMPAIGNto change the discriminatory laws against women in Iran.

Sunday, July 05, 2009

نامه دختر ابطحی: بابای خوب و نازنینم روزت مبارک

سلام بابای خوب و نازنینمروزت مبارک. خیلی دلم می¬خواهد مثل هر سال برایت هدیه¬ای بخرم و به دیدنت بیایم. مثل هر سال، در آغوشت بگیرم و حضورت را حس کنم. مثل هر سال لبخند زیبایت را ببینم و در کنارت باشم. هیچ وقت فکر نمی¬کردم لازم باشد برای تبریک روز پدر برایت نامه بنویسم؛ آن هم نامه¬ای که می¬دانم حتی نمی¬توانم به دستت برسانمش.پدر مهربانمدلم گرفته است. عجیب گرفته است. کاش می¬شد لحظه¬ای ببینمت. می¬دانم که تو هم آن جا دلتنگ مایی.این بیست روز برایمان خیلی سخت گذشت. یا بهتر است بگوییم اصلاً نگذشت. برای ما امروز همان بیست و ششم خرداد ماه است. همان روز که از انقلاب راه افتادیم تا به آزادی برسیم. شما زودتر به خانه رسیده بودی و نگران حال دخترانت بودی و از ما می¬خواستی تا زودتر به خانه برگردیم...و نیمه شب همان روز بازداشت شدی...برای ما همان روز مانده است. همچنان منتظر آمدنت به خانه هستیم.بابای مهربونممی¬گویند اقداماتی علیه امنیت ملی انجام داده¬ای؛ می¬گویند اعتراف کرده¬ای که از اقداماتت پشیمان و نادمی و دائم اشک می¬ریزی. چه کسی باور می¬کند؟پدر بشاش و مهربان مانمی¬گویند با این خبرهای دروغ چه بر سر همسر و دخترانت با دل¬های رنجور و قلب¬های شکسته¬شان می¬آورند؟خوب می¬دانی که ما به عنوان دخترانت و مادرم به عنوان همسرت و همه دوستداران و خوانندگان وبلاگ و منتظران آزادی¬ات، بهتر از کسانی که تازه 20 روز است با تو، افکار بزرگ، خلق و خوی صبور و خنده¬رویی و مهربانی¬ات آشنایی پیدا کرده¬اند، می¬شناسیمت و می¬دانیم تو بزرگ¬تر از این حرف¬هایی...عزیز تر از جانمبرای مهربانی¬های بی¬اندازه¬ات دلتنگیم؛ برای خنده¬های همیشگی¬ات؛ برای روزنوشت¬های وب نوشته¬ها، که هر روز رأس ساعت 4:30 بعد از ظهر نگران نوشتنش بودی.می¬دانم این روزها نگرانی¬های زیادی داری، اما تنها چیزی که آن چهاردیواری بسته، از شانه¬هایت خالی کرده، نوشتن روزمره وبلاگت است. اما ما و همه دوستدارانت امروز هم به تیتر کهنه بیست روزه¬ی "دستگیری ابطحی" بر می¬خوریم.بابا جونمشما اینجا نیستی؛ هر روز را غریبانه میگذرانیم...همه¬ی پیگیری¬ها بی¬نتیجه است. گاهی با خود فکر می¬کنیم شاید در شب¬های تنهایی¬ات به اطرافیان و دخترانت دست مریزاد می¬گویی که برای آزادی¬ات اقدامی نمی¬کنیم. روزهای اول پس از رفتنت، چهار روز را در رفت و آمد به دادستانی و زندان اوین بودیم... برای رساندن داروهای دیابتت.نامه¬هایی نگاشتیم برای هر کسی که به ذهنمان می¬رسید کاری از دستش بربیاید. نتیجه نداد...نمی¬دانم این چه جریانی است که همه دوستانت هیچ کاری از دستشان برنمی¬آید...همه متعجب مانده¬ایم.غیر از تماس کوتاه 2 دقیقه¬ایت، دیگر هر تماسی از زندان بود تقاضای عدم پیگیری از طرف بازجویانت بود.نازنین پدرمامیدواریم امشب یا فردا تماس بگیری... یا ملاقاتی حداقل به عنوان روز پدر با تو داشته باشیم.اما اگر این هم میسر نشد، فردا با فرزندان دیگر دوستان در بندت، ساعت 5 بعدازظهر با شاخه¬ای گل سرخ برای دیدنت همراه می¬شویم و به زندان اوین می¬آییم.عزیزمان...کاش بودی...روزت مبارک...دخترانتفریده، فاطمه و فائزه

Links to this post:

Create a Link

<< Home

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin